آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

جرثقیل

اینم اسباب بازی جدید آبتین که خیلی هم دوستش داره. هفته پیش ساعت 11 شب که من و آبتین داشتیم از عروسی همکارم برمی گشتیم خونه ، خریدیم.   ...
26 اسفند 1392

مشهدی آبتین4

با آبتین رفتیم الماس شرق تا بریم سرزمین عجایب یه آکواریم خیلی قشنگ تو الماس شرق بود که آبتین خیلی خوشش اومد و اینم سرزمین عجایب که ابتین خیلی خوشش اومد و کلی بازی کرد و بالاخره برگشتیم که البته بازم باباجون زحمت کشید و اومد کرمانشاه دنبالمون و تو راه برگشت هم کلی برف بازی کردیم ...
10 اسفند 1392

مشهدی آبتین3

اینجا شازده منتظره تا ماشین بیاد بره باغ وحش آبتین خیلی دوست داشت بره باغ وحش اما وقتی رفتیم از این شیر و ببرها می ترسید و نزدیک قفسشون هم نمی رفت اینجا هم تو ماشین داریم میریم حرم آبتین داره تو اتاقمون استراحت میکنه ...
10 اسفند 1392

مشهدی آبتین2

  قبل از اینکه بریم مشهد هر وقت می گفتم می خوایم بریم مشهد و بشی مشهدی آبتین ، آبتین می گفت من نمی خوام مشهدی بشم. یه روز داشته برنامه کودک نگاه می کرد یه پسره که اسمش یونس بود آرزو داشت بره مشهد و بشه مش یونس ... خلاصه یه ساعتی بعد آبتین یهو گفت من نمی خوام شونز بشم که بعد از کلی تفکر متوجه شدیم منظورش همون مش یونس هست. البته آبتین هر وقت خسته می شد و یا از چیزی ناراحت می شد خیلی جدی می گفت: اشتباه کردم اومدم مسافرت . می خوام برام پیش خاله نسترن و باباجون. و اینم آبتین و مادرجون که مثل همیشه زحمتهای من و آبتین به دوشش هست و واقعا نمی دونم به چه زبونی میشه ازش تشکر کرد. و این هم نشانه مشهدی شدن آبتین ط...
10 اسفند 1392

مشهدی آبتین1

به خاطر نذری که داشتم هماهنگ کردم و جمعه 2 اسفند به همراه آبتین و مادرجون رفتیم مشهد. البته بلیط هواپیما از کرمانشاه داشتیم .به همین خاطر صبح خاله نسترن و بابا جون زحمت رسوندن ما رو به کرمانشاه کشیدن. اینم مطالعه شاهزاده تو هواپیما اینم مراسم خوردن صبحانه : بعد از رسیدن به مشهد به هتل بهمن رفتیم که از طرف اداره رزرو کرده بودم. و این هتل نزدیک پارک قشنگ کوه سنگی هست  بعد از خوردن ناهار با آبتین رفتیم پارک کوهسنگی اینجا آبتین شیر رو شکار کرده و محکم گرفتش تا فرار نکنه ...
10 اسفند 1392

عشق مامان

چند روز پیش آبتین و مادرجون با هم رفتن سرکوه تفریح و آبتین به کمک مادرجون برای من گل چیده بود و برای اینکه پژمرده نشن گذاشته بودشون تو یخچال تا من از اداره برگردم. فدای این پسر مهربون و گلم بشم. ...
7 اسفند 1392

کارمند کوچولو

هفته پیش آبتین یه نصفه روز با من اومد اداره فدای این دستهای کوچولوت بشم که اینقدر قشنگ و با دقت با موس کار می کنی و اینم میز  و کامپیوتر من تو اداره. ...
7 اسفند 1392

جشن خانوادگی

روز چهارشنبه 92/11/23 ، یکی از روزهای سرونوشت ساز برای من و آبتین بود و من بالاخره بعد از یکسال دوندگی تونستم با یاری خدا، سند آزادی خودم و گل پسری رو بگیرم. و با اینکه از اسفند پارسال من و پسرم با هم زندگی می کردیم اما از این روز رسما و قانونا زندگی دو نفرمونو شروع کردیم. به همین مناسبت همون شب شام با باباجون ، مادرجون ، خاله و دایی و آبتین طلا  رفتیم رستوران گردان رنگین کمان که خیلی هم خوش گذشت. اما متاسفانه یادم رفت عکس بندازم. از خدا می خوام کمکم کنه تا بتونم اونطور که شایسته آبتین هست بزرگش کنم و به تمام آرزوهای قلبی که براش دارم برسم . خدایا ممنون که همیشه هوامونو داری   جشن خانوادگی | خاله نسترن 18:32 1...
7 اسفند 1392

اسباب بازیهای جدید

  اینم عکس یه سری از اسباب بازیهای جدید آبتین . بقیشونو هم بعدا می ذارم این که یه رباط و یه تفنگ بود، بابای ارسلان ( دوست دایی جون ) از مالزی برای آبتین اورده بود. دستش درد نکنه زحمت اینا رو خاله نسترن کشیده این تفنگ قشنگ رو دایی جون خریده اینم چراغ خواب شلمان     ...
7 اسفند 1392